خواب روز جمعه

          ديروز عصر مامانم آمد خونه و گفت: آقا و خانم همسايه از مكه برگشتن و فردا از مهمان ها پذيرايي مي كنن و خلاصه دست بردار نبود كه بابا بايد بره ديدنشان …

netsit_0224

        صبح جمعه بود و همه تا لنگ ظهر مي خوابيم و عوض يكهفته بي خوابي را همه بدر مي كنيم . البته من نمي دانم برعكس هر روز كه تا اواسط مدرسه خوابم چرا روز جمعه نمي توانم زياد بخوابم و وقتي همه خوابن ميروم بالا و با صداي بلند تلوزيون نگاه مي كنم و خلاصه نمي توانم مثل بقيه خودم را به خواب بزنم!

       نزديك ظهر مامان به زور داداش و بابام را بيدار كرد كه ظهره بلند شيد بريد ديدن آقاي همسايه و خلاصه به زور آنها را فرستاد رفتن…

رفتند و چند دقيقه بعد آمدند …

    عصر هم مجلس زنانه داشتن و مامان رفته بود ديدن خانم همسايه اونجا تازه فهميده بود كه اينها هنوز نرفتند و قراره فردا عازم بشن!!!

     آمد خونه و بهمون گفت بابا و داداشم خشك شان زد و بابا گفت ديدم همه موقع رفتن روبوسي ميكردن نگو طرف هنوز نرفته!!! مي گم اينها چرا پارچه اي بنري روي ديوار خونشون نزده بودن!؟؟؟ داداشم كه چنان خشكش زده بود كه نگو!!!

      خلاصه امروز با مشاركت مامان خانم آبروي بابا و داداشم پيش آقاي همسايه رفته كه اينها مگه نمي دونن ما هنوز نرفتيم سفر آمدن ميگن زيارت قبول!!!

اينهم از مضرات زياد خوابيدن روز جمعه اي توي خونه ما!!!